ماجرای زنی که از آشپزخانه رزمندگان سر درآورد

زهرا یک خانم ۲۲ ساله‌ای است که بی‌سروصدا، با چند خانم نوجوان و جوان دیگر، آشپزخانه خانه را به خط مقدم وصل کرد.

به گزارش قاب خبر: نَه گروه جهادی داشتم، نَه موکب، در مسجد خاصی هم فعالیت نمی‌کردم، شب ولادت امام حسن(ع)، وسط آن روزهای اول جنگ، یک فکر ساده به سرم زد گفتم نمی‌شود در این اوضاع بیکار بنشینیم کارت‌بانکی‌ام را در چند کانال قرار دادم تا برای رزمندگان بسته‌های غذایی تهیه کنم»

این روایت دختر ۲۲ ساله‌ای است که بی‌سروصدا، با چند تا نوجوان و جوان که همه خانم بود آشپزخانه خانه را به خط مقدم وصل کرد.

می‌گوید: همان شب شماره کارتم را در چند کانال خبری گذاشتم، با خودم گفتم باید کاری برای رزمندگان انجام دهم. نمی‌دانستم چه می‌شود، فقط کارت را گذاشتم. راستش را بخواهید، خودم هم نمی‌دانستم فردایش چه خبر است.

وقتی مردم اعتماد کردند

اما چیزی که خودش هم باور نمی‌کرد، حجم واریزی‌ها بود. از ۱۰ هزار تومان،‌۵۰ هزار تومان، ۵ میلیون تومان، ۸ میلیون و یک روز رسید به ۱۴ میلیون. می‌گوید: «مردم اعتماد کردند، بدون اینکه مرا بشناسند.»

وقتی دیدم مردم اعتماد کردند با چند کانال خبری دیگر در استان هماهنگ کردم و شماره کارت را به‌صورت بنر زدند، وقتی دیدند پول‌ها واقعاً به رزمنده می‌رسد  کمک کردند و کار شکل گرفت.

خانه‌ای که آشپزخانه شد

تمام پک‌ها را می‌فرستادند برای رزمنده‌هایی که کف میدان و خیابان بودند، زهرا می‌گوید: «می‌دانستم رزمندگان کف میدان نیاز به تقویت دارند، برای همین بهترین محصول را انتخاب می‌کردیم.

تهیه پک‌ها توی خانه خودمان انجام می‌شد. حدود ۵۰ نفر پای کار آمدند، همه زن و همه نوجوان و جوان. بی‌سروصدا و بدون هیچ چشم‌داشتی، شب و روز برایشان فرق نمی‌کرد.

عید که شد، پک‌ها را تغییر دادیم. به جای غذا، آجیل مقوی بستیم و روی بسته‌ها نوشتیم: بزن که خوب می‌زنی و مخلصیم داداش.

گاهی بچه‌ها خسته می‌شدند، ولی فردا دوباره سر کار برمی‌گشتند.

وقتی کار برای خدا باشد

انگار هر بار پولشان تمام می‌شد، یک اتفاقی می‌افتاد و کار دوباره راه می‌افتاد. بعضی کانال‌های دیگر هم از آنها الگو برداری کردند و خیلی‌ها پیشنهاد کمک می‌دادند؛ حتی فقط برای شستن یک ظرف.

زهرا می‌گوید: از شب ولادت امام حسن(ع) به مدت ۳۰ روز ۴۰۰ میلیون تومان کمک نقدی آمد و با همان پول، ۱۱ وعده غذای گرم پختیم، ۱۲۶۵ پرس. و بیش از ۱۵۰۰ پک افطاری و میان‌وعده تهیه کردیم در ۱۲ مرحله.

وقتی رهبر شهید می‌گوید جای شما صف اول است

وسط حرف‌هایش، یک دفعه صدایش لرزید. داشت از خواب می‌گفت، یک شب در بحبوحه جنگ خواب دیدم ما رسیدیم  خدمت رهبر شهید. بیت ایشان همان موکت‌های ساده را داشت که از تلویزیون دیده بودم. خیلی‌ها آنجا بودند؛ فرماندهان شهید، آدم‌هایی که نمی‌شناختم. هر کسی داشت گزارش کارش را می‌داد. نوبت که به من رسید، گفتم ما فقط ۱۵۰۰ غذا و پک تهیه کردیم. خیلی نگرانم و خسته‌ام.

همین جا بود که زهرا دیگر نتوانست حرف بزند. چند ثانیه مکث کرد، بغض گلویش را فشرد و گریه کرد.

بعد از چند لحظه، گفت: «دست خودم نبود، احساساتی شدم. رهبر شهید به من نگاه کرد و گفت: نگران نباشید. جای شما در صف اول است. از فردا با قوت بیشتری شروع کردیم. فهمیدم کار دیده می‌شود، حتی اگر کوچک باشد. مهم نیت است و پای کار بودن.»

زهرا حالا بغضش را قورت می‌دهد و می‌گوید: آدم اگر بخواهد کاری انجام دهد حتی با دست خالی هم می‌تواند فقط نیت می‌خواهد، بقیه‌اش خودش راه می‌افتد.